تبليغاتX
((نوستالژیک))




  • همه ی عمر در انتظار آن لحظه ی باشکوه ماندی که بازرس ژاوِر را کَت بسته بیندازند پیش پایت، طپانچه ات را نشانه بروی سمتش، و بعد از مکثی طولانی آرام پایین بیاوری که: برو! آزادی! می دانی که در رود سِن خودکشی خواهد کرد. لحظه ی باشکوهت که فرا می رسد، همه چیز خراب می شود. به ژاوِر شلیک می کنی و خودت به اعماق سِن می پری.

برچسب‌ها: خودکشی, بازرس ژاور
+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 22:35  توسط نوستالژیک  | 

  • آریاشهر، یک بانک- بدبختی، کتِ سورمه ای رنگِ برق افتاده ایست جا به جا خاکی شده، با سرآستین هایی که ساب رفته اند. چین و شکنجِ کهنگی اش آنقدرها مهم نیست که جا به جا خاکی شدن هایش. کت های سورمه ای، کاپشن های قهوه ای، زنهای چادریِ دندان خرگوشی، پیرزنهای ژیگولیِ جوراب شیشه ای...همه ولی خاکی. صف حقوق بازنشستگی، زیر ناخن ها پوستِ صورت هم، در سکوتی سرشار از هیچ.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 17:11  توسط نوستالژیک  | 

  • در تمدن های اکدی، سومری، بابلی، نورث (اسکاندیناوی) و کم و بیش سایر تمدن های مهم باستانی نکته ی عجیبی وجود دارد. در همگی الهه ای که خدای عشق، س.ک.س و باروریست، همزمان الهه ی جنگ نیز هست.{ن.ک.Ishtar} سه وجهِ اول همگی وجوه زایندگی اند و دارای ارتباطی خطی و قابل فهم؛ ولی جنگ؛ اصل ماجرا از چه قرار است؟ آیا متفکرانی که جنگ را بالذات/مرتبط با بدن/لیبیدویی دانسته، یا به طریقی آن را ستوده اند به همین خصیصه ی باستانیِ نظر نداشته اند؟ به بیان جرج اورول، جنگ، همان صلح نیست؟

برچسب‌ها: اسطوره, جنگ
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 14:9  توسط نوستالژیک  | 

  • در سکانسی از فیلم که کِلِیر با استفاده از آن مقیاس اندازه گیریِ ابتدایی در می یابد که سیاره مهیب به جای دور شدن از زمین، در جهت نزدیک شدن و تصادم در حرکت است، صدایی باس مانند در پس زمینه ی تصویر شروع به خودنمایی میکند. صدایی گنگ و خزنده ولی با حفظ فاصله؛ صدایی که تا انتهای فیلم حضور دارد، هرچند می رود و میاید، ولی همیشه هست و روند صعودی خود را تا لحظه ی برخورد که به اوج می رسد،حفظ میکند. این صدا برای من مفهومی هایدگری دارد: اضطرابی هستی شناسانه که به دنبال آگاهی انسان از مرگ،عدم و نیست شدن حادث می شود. اضطرابی که کشنده تر از ترس است و بر آن اولویت دارد زیرا ترس وقتی رخ می دهد که «چیز» متعینِ ترساننده ای در یک نقطه متعارف حضور داشته باشد. مرگ ولی اینطور نیست؛ وجود ندارد و همین ما را مضطرب میکند. اضطراب بر خلاف ترس، بی ابژه است و از درک فانی بودن می آید. هم اکنون آن جاست، با این حال هیچ کجاست. نزدیک است ولی دور است. انگار در اتمسفر موج می زند.
  • آن صدای باس کِلِیر را دیوانه میکند، ولی برای ژوستینِ افسرده برعکس، آرامشبخش است چرا که او را به خودباوریِ درآمیختن با جهان پیرامونیش وا میدارد. نا-چادری که ژوستین بر پا میکند و کلیر و فرزندش را به درون آن غار جادویی فرا میخواند، به زعم من همان خودباوریِ«وجود»ِ اصیل، همان کشف گستاخانه ی «بودن» است که در اوج باس، در اوج اضطراب از نابودی، ولو برای لحظه ای کوتاه ظهور میکند. و این حقیقت آرامشبخش است.
  • درباره ملانکولیای فون تریه و آن صدای مبهم

برچسب‌ها: اضطراب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 12:3  توسط نوستالژیک  | 

  • چیزی که این عکس را تاریخی میکند نه آن چادر بامزه است بر سر ملکه و نه بوسه ی رضا است بر ضریح. چیزی که این عکس را تاریخی میکند خودِ تاریخِِ عکس است: بیست و دو ِمهر پنجاه و هفت، کشاکش یک انقلاب اسلامی. این یک تئاتر ماکیاولیستی نیست بل بیشتر یادآوریِ زیرکانه ی اسطوره فره ایزدی- صفوی وارِ یک شاه شیعه ی ایرانی است به مردمش.
  • ژرژ سورِل، سندیکالیست انقلابی، شاید اولین کسی بود که به کارکرد اسطوره در سیاست، تحت عنوان موتورِ محرکِ مبارزه پرداخت. او معتقد بود این وجودِ اسطوره ای عظیم است که افراد را وادار به اقدام و عمل می سازد و به آنها بینشی می بخشد تا عملِ خود را همچون شرکت در نبردی تصور کنند که در هر صورت پیروزِ آن خواهند بود.
  • مهمترین میراث خوار سورل در استفاده از کارکردِ انقلابیِ اسطوره موسولینی بود. فاشیست سوسیالی که صادقانه میگفت «بشر نمی تواند کوه را تکان دهد. فقط لازم است این توهم را برایش بیافرینید که کوهها تکان می خورند. به قول سورل اسطوره های دسته جمعی، توضیح چیزها نیست، بلکه القاء اراده ی عمل است.»
  • اما ستایش فوکو از اساطیر شیعی -در یادداشت های انقلابش که در کوریره دلا سرا- چاپ می شد، از شهید تحت عنوان ظاهر کننده و شهادت دهنده بر ستم که کِلِر بری یر در «ایران روح یک جهان بی روح» می گوید، و یا آن طور که در «دین بر ضد شاه» مینویسد: «در برابر قدرت های مستقر، تشیع پیروان خود را به نوعی بیقراری مدام مسلح میکند و در آن شوری می دمد که هم سیاسی است و هم دینی...این مذهب تنها زبان ساده ای برای بیان آرزوهایی که الفاظ دیگری پیدا کرده اند نیست؛ بلکه چیزی است که در گذشته هم بارها بوده است. شکلی است که مبارزه سیاسی، همین که لایه های مردمی را بسیج کند به خود می گیرد، و از هزاران ناخرسندی، نفرت، بینوایی و سرخوردگی یک نیرو پدید می آورد.»
  • فوکو به کمتر از دو سال زمان نیاز داشت تا به واسطه جملاتی شبیه این، برای همیشه ژورنالیسم را کنار بگذارد و دیگر برای مفاهیم فلسفه خود، نیرو و قدرت شبکه ای، لااقل در خاورمیانه دنبال مصداق نگردد.
  • ارنست کاسیرر سال ها قبلتر، فلاسفه ای که اسطوره و فلسفه را در هم می آمیزند پیامبران شر دانست و نشان داد این راه چگونه به فاشیسم منتهی خواهد شد. در پاراگراف آخر «اسطوره دولت» مینویسد: مادام که که قدرت های فکری، اخلاقی، هنری تمام توان خود را دارند اسطوره رام و فرمان بردار است، اما همین که این قدرت ها سستی گرفتند هیولا بار دیگر پدیدار می شود.
    لازم به گفتن نیست قدرت های مد نظر کاسیرر، قرن هاست در کشور من یا اصلا وجود ندارند یا سست اند.
  • شاه هم البته بیکار نبود. او تا آخرین لحظه ای که دریافت سرطانش درمان ناپذیر است همچنان به فره ایزدی معتقد ماند. در مصاحبه با فالاچی شرح می دهد که چگونه وقتی در کودکی از صخره ای سقوط می کرد امام زمان بر او ظاهر شد و جانش را نجات داد. او حتی از ایمان سست پدرش که این واقعه را توهم می دانست انتقاد میکرد. شاه در هر فرصتی به شهوداتِ عرفانی که از جانب خدا بر او الهام می شد اشاره کرده و جان به در بردنش از ترور و سوانح را معجزه و مشیت خدا می دانست. او بارها تکرار کرد این دیکتاتورهایند که از مرحمت خدا بی بهره اند ولی او یک شاه است نه دیکتاتور.
  • اسطوره، خصوصا دینی اش، شمشیر دو دَم است. گزاره ای است همزمان صادق و کاذب: بی معنا. دیوید هیوم میگوید مابعدالطبیعه را به آتش بسپار، زیرا محتوای آن چیزی جز سفسطه و توهم نتواند بود. من مابعدالطبیعه اش را برمیدارم جایش می گذارم اسطوره.
  •  
  • اسطوره؟ نه مرسی صرف شد.

برچسب‌ها: اسطوره, فاشیسم, انقلاب
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 16:58  توسط نوستالژیک  | 

  • فروید معتقد بود این خاصیت تابو است که با شکستنش توسط یک فرد، خود آن فرد هم تبدیل به تابو می شود و رد تابو را تا امور نهی شده در دیسکورس های دینی{امر حرام} دنبال میکند. با این حال گاهی فرد بدون اینکه تابویی را بشکند، صرفا به دلیل دارا بودنِ وضعِ خاصی تبدیل به تابو می گردد و باید از او دوری جست. حالی که باعث برانگیختن امیال ممنوع در سایر افراد شده و در عواطف آنها کشمکشی بین دو قطب متضاد- میل لمس و اراده نهی کننده از این لمس- را دامن بزند. جسد کودک و تنِ زن رنجور- در دوره بلوغ، عادت ماهیانه و غیره- از آن رو که بی دفاعند و برانگیزاننده ی میل، تابو اند.
  • نهی و پرهیز از لمس تابوها، دلیل منطقی ندارند. منکرات دینی که انسان را به ترسیدن از خشم خدا فرا میخوانند، فورم والایش یافته تابوهایی هستند که در اصل مبنای دیگری داشتند: لمس نکن تا از خشم شیطان بپرهیزی.
  • تنِ گلشیفته به چشم انسان بدوی، یک پیام بیشتر ندارد: لمس کن. و چهره ی او، چهره زنی رنجور و بی دفاع است. اینجاست که سیمای شیطان در سیاهی نگاتیو مانند زمینه عکس، شروع به ظهور میکند. جدال تابوییِ انسان بدوی آغاز می شود: لمس و اراده ی ناهی از لمس.
    ولی نقض تابو را می توان با پرداخت کفاره جبران کرد. کفاره ی تخلف از یک چشم پوشی با
  • چشم پوشی از امری دیگر. با چشم پوشی از یکی از «ما» دانستن او، با ممنوع الورودی؛ با واداشتن فرد ناقض تابو به استغفار و دفع سایه شر از باقی بدوی ها. منتقدینِ تنِ گلشیفته، وقتی او را «ناموس ایرانی» میدانند معطوفند به اراده ی توتمی ناخودآگاه که محارم خود را به یادشان می اورد. و وقتی «ناموس مذهبی» اش می دانند معطوفند به اراده ی ناهی از لمسِ تابویی.
  • با این حال مابقیِ افرادی نیز که به تابو گردن میگذارند، یا به تعبیر فروید بیماران تابو، در برابر آنچه تابوست به دوگانگی عواطف دچارند و به همین دلیل میل به نقض آن در ضمیر ناآگاهشان پایدار خواهد ماند. آنها رقت انگیزند، و سرانجام ناگزیر از تن در دادن به لمس.

برچسب‌ها: فروید, گلشیفته فراهانی, تابو
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 12:29  توسط نوستالژیک  | 

  • یکم-در فیلم اسکندر ساخته الیور استون، در صحنه ای که اسکندر باید به تهییج و تشجیع سربازانش بپردازد دیالوگی دارد که آن موقع {یادش بخیر پنج سال پیش} به نظرم چیزی بیش از یک پروپاگاند هالیوودی نیامد؛ او با چهره ای مصمم رو به سربازان فریاد می زند: این مردان-پارسی ها- برای شهرشان نمی جنگند {برخلاف شما}، آنها می جنگند چون شاهشان وادارشان کرده. و این در حالیست که اینجا اسکندر مهاجم محسوب می شود و طبیعتا سربازان پارسی اند که برای شهرشان-هرچند نه به مفهوم یونانی آن- می جنگند. بعدها در شرح هگل توسط جواد طباطبایی خواندم که اصل این جمله مربوط است به قدیمی ترین اثر نمایشی تاریخ، یعنی تراژدی یونانیِ «پارسیان» اثر آشیلوس، از زبان یک سرباز آتنی خطاب به سربازی از لشگر خشایارشا – که اینجا طی جنگ سالامیس، به یونان حمله کرده بود.
  • شاید زیادی بدبینانه به نظر برسد ولی دو نقد بنیادین بر همین یک سکانس وارد است: اول اینکه استون رندانه موقعیت مهاجم-مدافع در تراژی آشیلوس را واژگونه کرده و مهاجم را در جایگاه حق، دموکراسی و آزادی می نشاند آن هم در مقطعِ زمانی که بحثِ حمله پیشگیرانه به ایران پس از سرنگونی صدام حسین بالا گرفته بود. دوم اینکه عطف به درهم تنیدگیِ مفهوم آزادی با دولت-شهر در یونان قدیم، اسکندر هرگز نمی توانست در جایگاه ادا کردن چنین دیالوگی قرار گیرد چرا که خود او همچون پدرش فیلیپ، بیگانه ای متجاوز به یونان، درهم شکننده دموکراسیِ دولت-شهری و برپادارنده سلطنت آریستوکراتیک محسوب می شد.
  • دوم- در نگاه هگل دو نوع مردن وجود دارد: مرگ پوچ مانند مرگ های انقلاب فرانسه و مرگ شرافتمندانه مانند مرگ در راه دفاع از آزادی که عین دفاع از پولیس است؛ عین کاری که یونانیان در مقابل خشایارشا کردند. او مرگ پوچ را حاصل موقعیتی می داند که در آن اراده ی عمومی مردم در یک اراده ی فردی،اراده ای معطوف به نوعی آزادیِ انتزاعی و رهاییده از جمع-طبیعت متبلور می شود مانند روبسپیر. با نیم نگاهی به حجم مرگهای پوچ تاریخ معاصر خود، روزگاری، به اهمیت حیاتی این گفته پی خواهیم برد که «من چیزی بیش از یک همراه شما نیستم»، روزگاری دور از امروز.
  • پ.ن: متعاقب این نوشته مباحثاتی اینطوری بین ما و دوستان درگرفت:
  • میلاد:نکته ی جالب اینجاست که مهاجم و مدافع هر دو ناچارند پذیرفته شده ترین مفاهیم را مصادره به مطلوب کنند. و پذیرفته شده ترین اینها آزادی است. این یک پیروزی بزرگ فارغ از تحریف های احتمالی برای مفهوم مطلق آزادی است. فاشیسم نهایی ترین مرحله ی این مصادره به مطلوب است چرا که خودش را همزمان در یک نفی بزرگ تعریف می کند. اسکندر، برای یونانیان "نام پدر " است. دستگاهی سرکوب گر که ابژه ی میل یونانیان (دموکراسی و مفاهیم متعاقب آن) را سرکوب می کند ولی در عین حال می تواند تجلی رانه های واپس زده ی یونانیان باشد. یک پدر فانتزی که می تواند انتقامشان را از ایرانیان بگیرد . یک دستگاه پالاینده . عجیب نیست که تصور میهن -ملت حول یک اسطوره ی مفرد بعدها تحت همین مکانیسم در دومستر و پارتو و ژرژ سورل متبلور می شود . فاشیسم پوپولار از همین لحظه آغاز می شود.
  • نکته ی جالب دیگر مسئله ی مکانیسم های دفاعی ماست. اگر همین ما (من و تو و ...) فارغ از تحمیل (نژادی ، فرهنگی و البته همان فهم مشترکمان از میهن ) باشیم، جانورانی چون خشایارشا و اسکندر ارزش اضافی نخواهند داشت ولی نمی دانم این نیروی لعنتی پنهانی چیست که هر وقت "نام جاوید وطن" را می شنویم ، موهایمان را سیخ می کند. ما راه گریزی از حافظه ی تاریخی مان نداریم.
  • البته در مورد پیش کشی جنگ عراق و حمله ی احتمالی به ایران در متنت ، به خصوص مورد قیاست ، موافق نیستم و باهات حرف دارم . یک جورهایی بوی پارانویای فرانکفورتی میدهد!
  • نوستالژیک: عطف به پاراگراف اول نظرت اصلا لفظ «هژمون» به عنوان یک واژه سیاسی اولین بار برای فیلیپ و اسکندر به کار رفت. این سلطه ی نرم به نحوی تنه می زند به بحث گرامشی. در مورد ما به نظر می رسد که وطن اینجا یک Lable است برای تعریف خود در قبال دیگری، یک خودآگاهی بر خود که فقط در مقابل غیر خارجی مفهوم می یابد واقعا همان موضوع حافظه تاریخی و چهاراه حوادث است. احتمالا در طول تاریخ نیاز به ساختن چنین پناهگاه فکری حس می شده، مانند انواع رب النوع ها و توتم ها. چه در مفهوم مدرنش به معنی کشور و چه در معنای بدویش به معنی دیار. نیم نگاهی هم به تعریف فرویدیِ "گروه" دارم.
  • اما در مورد فرانکفورتی ها، هرچند از آن سبیلوی فرزانه ی پروسی نقل کرده اند که چون دیرزمانی در مغاک چشم بدوزی، مغاک هم در تو چشم خواهد دوخت ولی انصافا اینجا از فرانکفورت خیلی دورم. این دستکاری استون و خلط مبحث کردنهای مشابه توسط هم پالکی هایش را بیشتر یک باج دادن به گیشه و موج سواری بر افکار عمومی می بینم. ضمن تبری جستن از ژیژک، در کل به نظرت ارتباط ارگانیک، برنامه ریزی شده و از بالا به پایینی بین سیستم سیاسی مسلط و هالیوود قابل ردیابی است؟
  • جلیل: نوستالژیک عزیز! اين جمله که «در مورد ما به نظر می رسد که وطن اینجا یک Lable است برای تعریف خود در قبال دیگری، یک خودآگاهی بر خود که فقط در مقابل غیر خارجی مفهوم می یابد» دقيقا تعريفي است که کارل اشميت از ملت ارائه ميكند، لازم ديدم مخالفت كنم و بگويم وطن من آنجاست كه مشاركتي در احوالش داشته باشم! در ثانی حتما رابطه اي بين هاليوود و سياسيون هست، هر چه نباشد مريلين مونرو زيد كندي ها بوده!
  • نوستالژیک: با تو موافقم جلیل، وطن جایی است که مشارکتی در احوالش داشته باشیم و از این مشارکتمان متاثر شویم. ولی حرف من تکمله ای بود برای این جمله میلاد که چرا اغلب ایرانی ها هنوز با شنیدن "نام جاوید وطن" دچار فعل و انفعال عاطفی می شوند. حدس من این بود که علتش ترسی است که از «غیر» در وجود ما نهادینه شده، سعی ما برای تعریف کردن خودمان در آینه دیگری و با حفظ فاصله. این ترس تاریخی وقتی با ناآگاهی توده ها گره خورده و هوشمندانه پرورانده شود، مستعد نژادپرستی خواهد شد، ماننده عقده حقارت جنگ اول پرورانده شده توسط هیتلر. هرچند بر خلاف نقدهای خاله زنکی چپ جماعت، واکنش ایرانی ها نسبت به اعراب را در این مرحله نژادپرستانه به حساب نمیاورم و اتفاقا مثالی میدانم برای همون ترس/عقده حقارت.
  • میلاد: وقتی شما به تاریخ هالیوود نگاه می کنید متوجه می شوید. همواره همسویی های فیلم های دستچین شده ای از هالیوود با سیاست روز امریکا بولد شده است . در حالیکه هرگز چنین ارتباط نظام مند و آمرانه ی از بالا به پایینی در هالیوود وجود نداشته است. منظورم از این ارتباط تبانی سیاسی است. هالیوود سیاست خودش را دارد و اگر این سیاست در مقاطعی همسو با سیاست کلان آمریکا باشد، در بوق و کرنا می شود. راکی و رمبو می شوند فیلم های دستوری! و کل جریان می شود یک سازمان دهی منظم برای تحمیق توده های مردم!...تحمیق؟؟!!! هالیوود کارخانه ی پولسازی است و به چیزی جز این فکر نمی کند. این که توده ی مردم هنوز هم پول هایشان را به گیشه ی فیلم های عامه پسند می رسند، ربطی به سیاست تحمیق ندارد. اینکه خیلی ها تلاش می کنند تا به هر زور و ضربی از دل ارباب حلقه ها و تایتانیک و اسپایدرمن، مفاهیمی چون تثبیت سرمایه داری و معهذا کشف کنند، خنده دار است . این ها بخشی از لذت های توده ای هستند که میان تمام توده های مردم مشترکند . کمااینکه با شکل گیری جنبش های مدنی در دهه ی شصت، و پوپولار شدن این جنبش ها هالیوود هم تغییر رویه می دهد و گری کوپر و جان وین و جیمز استیوارت کت و شلواری آمریکایی که هر لحظه در پی احیای قانون و نظم است تبدیل می شوند به دریده های عاصی چون براندو و جیمز دین. چرا اینجا سیستم محافظه کار هالیوود مقابله نمی کند؟ مسئله اینجاست که چپ نو همواره مردم را به عنوان یک توده ی بی شکلی که هر لحظه در خطر تاثیر پذیری سیاسی هستند در نظر می گیرد .حال آن که اساسن تاثیر سیاسی که مردم از سینما خواهند گرفت آنقدر ها جدی نیست. مثلن آیا سرو صدای فیلم افشاگرانه ی مایکل مور پیش از انتخابات 2005 تاثیری در آرای جرج بوش داشت؟! اگر هالیوود محافظه کار است بنا بر یک مشی اقتصادی است که به ثبات اقتصادی اش فکر می کند و نه تثبیت سیاستمداران کاخ سفید.
  • و البته این که هرمنوتیک مدرن این امکان را به وطنی ها می دهد که از دل میکی موس و پلنگ صورتی هم مفاهیم صهیونیستی بیرون بکشند و از آن طرف ، آن ها را تولیدات موذیانه ای جهت تثبیت سرمایه داری بدانند، بحث دیگری است! هالیوود بر خلاف تصوری که آدورنو داشت نه در پی تحمیل ایدئولوژی است بلکه با ایدئولوژی در هر لحظه از تاریخ کار می کند . مثلن شما نگاه کنید به ژانر جنگ . وقتی افکار عمومی در جریان جنگ جهانی دوم ، دولتمردان آمریکا را برای مقابله با نازیسم می ستود ، فیلم های تولیدی در مدح جنگ غالب شدند (و البته نه کاملن مسلط) ولی در جریان جنگ ویتنام قضیه بر عکس شد. به هر حال هر دو جنگ زیر سر سیاست های کلان امریکا بود. هالیوود به تقاضاهایی پاسخ می دهد که وجود دارند.
  • نوستالژیک: مرسی از توضیح مبسوطت. منظور من هم از اینکه هالیوود روی موج افکار عمومی تخته سواری میکند همین بود. هالیوودی ها یک کشورند درون کشوری دیگر با ساز و کارهای اقتصادی خود. این کمپانی ها هستند که برای زنده ماندن به مردم نیاز دارند و نه مردم به کمپانی ها، پس وارد یک بده بستان با تماشاگر می شوند، آن چه توده ها می خواهند ببینند را نشانشان می دهد و از این راه هم تاثیر میگذارند و هم تاثیر می گیرند. بدیهی است که اگر مایکل مور هم بتواند چیزی بسازد که قدرت جذب تماشاگر و بازدهی اقتصادی داشته باشد، ولو خلاف سیاستهای رسمی واشنگتن، اولین کسی که دستش را خواهد فشرد خود آقای هالیوود خواهد بود.

برچسب‌ها: اسکندر, هگل, روبسپیر, هالیوود
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 11:20  توسط نوستالژیک  | 

  • نطقی که در آغاز این ویدئو-آرتِ یان تیرسن شنیده می شود، سخنرانی «چه» است در مجمع عمومی سازمان ملل در هزار و نهصد و شصت و چهار؛ درباره هزاران هزاری که صدها مایل راهپیمایی می کنند تا تاریخ را خودشان بسازند و حق خود را از خدایان کوه المپ بگیرند. نام ویدئو ماجرای «ژله ی میخکوب و کِش» است و نام آهنگ «راه آب». تک مصراعی که در آن تکرار می شود ماهی سیاه کوچولو را به یاد می آورد «بکوش تا به دریا برسی» و همه ی اینها فقط و فقط تاثرات سفرِ دو سالِ پیش تیرسنِ سیاست گریز است به غزه در اوج محاصره ی اسرائیل.
  • اینجا و هر جای دیگر، مسئله فارغ از دال هایی مانند چه، دریا، استضعاف و غیره، همیشه یکی بوده است: تاثر، همان چیزی که سالهاست از فقدانش رنج می بریم. ما عمیقا به تاثر آگاهانه {با تمایزی بنیادین از هیجان احمقانه} نیازمندیم. تاثر تونسی ها از خودسوزی محمد بوعزیزی نشان داد جامعه ای که متاثر شود چگونه از کُما برمی خیزد. هنرمند باید این را بفهمد.
  • پ.ن: شاملو خوب می فهمید.
+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 21:45  توسط نوستالژیک  | 

  • یک پارتیزان واقعی فقط وقتی فرار میکند که نقشه ای برای قیقاج زدن داشته باشد. تنها در این صورت است که فرار، تبدیل به «تاکتیک» می شود؛ و این لحظه ی خطیر مرزبندی با آنهایی ست که فرار را «استراتژی» متعاقب شکست می دانند. پارتیزان واقعی اتفاقا در اوج موفقیت است که فرار می کند. استراتژی: پیروزی/مرگ. او هر وجه سومی را تعریف نشده باقی می گذارد.
  • اغلب مردم ولی زنده اند و ناموفق، همیشه راه سومی در آستین دارند و فرارهایشان هم استراتژیک است. من و تو هم یکی از همان ها. چه اهمیتی دارد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 17:58  توسط نوستالژیک  | 

  • یکم- ابله، وقتی کاغذ نقشه اش را گم میکند، با اعتماد به نفسی مثال زدنی می گوید: من که گفته بودم، دنیا از اول هم وجود نداشت.
  • دوم- حماقت را باید از استفاده ی لاقیدانه فرد ابله از پسوند عالی سازِ «ترین» برای صفتهای خارج از عرصه فکت شناخت.قطعیتی شک برانگیز برای قلب مفهوم؛ مثال: شاعران آنارشیست ترین کلمه بازانند. ایرانیان شارلاتان ترین ملت ها هستند. اینک، آن وعده داده شده ترین لحظه «رخداد» است. مقایسه کنید با جمله ی «نهنگ ها سنگین ترین موجودات زنده اند.» هیچ قضاوت شخصی در جمله آخر نیست چرا که از فکت می آید. فکت ها خونسردند. حکم صادر نمی کنند و قضاوت را به فاهمه ی مخاطب می سپارند.
  • سوم- ابله، یکسونگر است. برای او نقل قول سپری ست تا «ترین» هایش را پشت آن پنهان کند و همین نقل قولها اغلب دُمی اند، شاهد روباه. درهای راهگشایی اند در کوچه بن بست، ولی به شاهراه منتهی نمی شوند. سندی نیستند بر حقیقت گویی یا حقانیت گوینده/ناقلشان. نمی توان کسی را با آوردن قول از شخص ثالثی در گوشه رینگ گیر انداخت. مثال بنیادین، کانت/هگل در مورد پیشینی/پسینی بودن آزادی:
  • کانت می گوید «نمی توانم این نظریه را بپذیرم که ملتی در حال نهادینه کردن آزادی های قانونی خود برای استفاده از آزادی به حد بلوغ نرسیده است.در چنین فرضی آزادی هرگز امکان استقرار نمی یابد و نهادین نخواهد شد، زیرا نمی توان برای آزاد زیستن بالغ شد اگر شخص قبلا آزادی را تجربه نکرده باشد. البته اولین تجربه های آزاد زیستن با ندانم کاری ها و خشونت ها همراه است و وضعیت ممکن است سخت تر و خطرناکتر از زمانی باشد که انسان تحت سلطه بوده.» او معتقد است قانونِ اساسیِ آزاد است، آزاد به مثابه امری پیشینی، که ملت ها را به بلوغ می رساند.
  • هگل چیز دیگری میگوید: «اشاره به وضع قانون اساسی برای ملتی، قبل از هر گونه تجربه،حتی اگر محتوای آن کم و بیش معقول هم باشد، دقیقا به منزله از یاد بردن این واقعیت است که قانون اساسی چیزی بیش از یک مخلوق ساده ذهن است. به همین دلیل است که تمام ملت ها باید آن قانون اساسی را داشته باشند که کم و بیش «متناسب با» وضعیت کل افراد آن مملکت باشد.ملت باید حقوق و وضعیت خود را در پرتو قانون اساسی «درک» کند در غیر اینصورت قانون اساسی ممکن است به نحو انتزاعی وجود داشته باشد اما هیچگونه مفهوم و اعتباری برای ملت نخواهد داشت.» برای هگل، آزادی امری پسینی است که در تنظیم قانون اساسی بعد از تجربه تاریخی قرار می گیرد.
    ابله، اما نخواهد پذیرفت که هر قولی، در نقلش جهت دار می شود- جهت ناقل را می گیرد- و با آن به هیچ نتیجه ای نمی توان رسید.
  • چهارم- ابلهان کوچک، مرید ابله بزرگند. ابله بزرگ، فی نفسه ابله است.
  • پنجم- انسان ابله، مکررا و مُصرانه حماقت می ورزد به نحوی که مفهوم حماقت، وارونه جلوه می کند. باقی انسانها فقط اشتباه می کنند.

برچسب‌ها: حماقت
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 19:8  توسط نوستالژیک  | 

  • بگذریم از انواع و اقسام تحلیل های فمینیستی، فلسفی، سیاسی، جامعه شناختی، اخلاقی، استتیکی و حتی آناتومیکی که این چند روز درباره عریان شدن دختر بیست ساله ی مصری نوشته شد، که خودِ این گویا یک تحلیل جامعه شناسانه می خواهد که چرا به جای مصریان، این ایرانیها بودند که واکنشی چنین گسترده نشان دادند. به هر حال عجیب ترین تحلیل هایی که در همراهی با عمل دختر مصری خواندم آنهایی بود که خواسته یا ناخواسته نوعی نگاه نفی آمیز مارکوزه ای داشتند؛ طغیان های دوره ای جوانان در برابر اقتدار بزرگترها و تجلیِ نمادینِ آن در هنر؛ شاید به همین دلیل است که دختر مصری عنوان مجموعه عکسهایش را «فنّ عاری» می گذارد و با یادآوری «زنان مدل های نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا» ما را به قضاوت دعوت می کند.
  • آیا نباید فرقی گذاشت بین ذهنیت او -که حدس می زنم اغلب با او موافق باشیم- و به فعل درامدن آن ذهنیت که در قالب عمل کودکانه عریان شدن نمود پیدا کرد؟ -آنطور که از یک تفکر خام و بدون شناخت پستی بلندیهای یک جامعه انتظار می رفت- آیا بعد از سالها سعی و خطا، هنوز یاد نگرفته ایم نردبانِ درمان بیماریهای فرهنگی در جوامع معلق در برزخ سنت و مدرنیته را فقط باید پله پله بالا رفت نه با پرش سه گام که حاصلی جز اخته گی برجای نمی گذارد؟ به نظر نمی رسد، چرا که خوش نداریم فکر کنیم به ازای هر ماجده ی عریان شده، ده ایمن الظواهری در کوچه پسکوچه های قاهره متولد خواهند شد. رادیکالیزم، از قوانین نیوتن پیروی میکند و آن را عکس العملی خواهد بود مساوی با آن و درخلاف جهت آن. ولی بگذریم، در خاورمیانه همه قهرمانِ پرشِ سه گامند؛ هیپ هیپ هورا.
  • *تصویر از مجموعه اسکالپچرهای Berlinde de bruyckere
  •  
  • درباره علیا ماجده دختر مصری و بیماریهای فرهنگی خاورمیانه

برچسب‌ها: تابو, رادیکالیزم, حماقت
+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1390ساعت 13:0  توسط نوستالژیک  | 

  • فکت اول: «مطمئنم» دیروز حوالی ظهر، محدوده بین قیطریه تا حکیمیه تهران چنان لرزید که برنامه عادی مدارس به هم خورد.
  • فکت دوم: «مطمئنم» هیچ نوع انفجاری -مگر انفجار برآمده از سلاحهای مافوق بشریِ آدم فضاییها- نمی تواند از ملارد در جنوب کرج تا قیطریه در شمال شرقی تهران را بلرزاند. بُعد این مسافت را گویا دوستان خوب متوجه نشده اند.
  • فکت سوم و صادقانه: «مطمئنم» ما در منتهاالیه غربی تهران، لرزش خیلی مهیب و عجیبی حس نکردیم، چنان که مردم را به خیابانها بکشاند.
  • فکت چهارم: اینجا از قول معاون پژوهشی مرکز زلزله شناسی می خوانیم که لرزه ی ۱.۷ ریشتری تهران در ساعت «یک و یک دقیقه ی بعد از ظهر» زلزله نبوده. اینجا از قول سردار شریف می خوانیم که انفجار در ملارد ساعت «یک و سی دقیقه» رخ داده.
  •  فکت پنجم: شما با یک «خود شرلوک هولمز پندار» ِهیجان زده که مشغول سیراب کردن غریزه ی توطئه پردازش است طرف نیستید.
  • فکت ششم: واتسون عزیز، هنوز شک داری کار، کار «اینگیلیس» هاست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت 9:55  توسط نوستالژیک  | 

  • چون قصد کردند یان هاس، اولین کشیشِ رفورمیست عصر رنسانس را بسوزانند، مجریان اعدام در برافروختن آتش ناتوان ماندند. در همان حین عجوزه ای ریزاندام پیش آمد و مشت قلیلی خاشاک بر خرمن انداخت تا کمکی کرده باشد. هاس با دیدن تلاش پیرزن آخرین کلامش را بر زبان آورد که Sancta Simplicitas! آه از بلاهت تقدیس شده.
  • مقایسه شود با اعدام حلاج در تذکره الاولیا: خواستند که زبانش ببرند گفت چندان صبر کنید تا سخنی بگویم و روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می‌برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی‌نصیب مکن. پس گوش و بینیش بریدند و سنگ روان کردند. عجوزه ای با کوزه ای در دست می‌آمد چون حسین را دید گفت: زنید و محکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار؟ گفت: حب الواحد افراد الواحد.
  • *عطف به فیلم تکان دهنده ی مصاحبه با سعید حنایی، قاتل سریالی زنان خیابانی مشهد که بیش از پیش نشان داد چقدر در قضاوت هایمان درباره جامعه خود ساده دلیم.

برچسب‌ها: حماقت
+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 14:3  توسط نوستالژیک  | 

  • حتی در مرده ی قذافی هم دِهشتی هست که می ترساند؛ چیزی متفاوت از بن لادن و صدام. چونان شیر نرِ تیر خورده ای که انگار هر لحظه به تهدید شکارچی اش بر می خیزد، یا چون «زئوس ختونیوس» این اَبر افعی و خدای تبهکاری در یونان باستان، که در زیرزمینی قرارش داده و فقط شبها به قصد رفعِ وحشت می پرستیدند. جنگجویان سرمستی که مقابل دوربین ها به سجده می افتند گویی کفاره شان به خدایگان نیکی را می پردازند؛ و من همچنان از خش خشِ تخمهای افعیِ به جامانده در زیرزمین ها می ترسم.
  • قذافی به مثابه زئوس توخونیوس
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 19:40  توسط نوستالژیک  | 

  • «آن ها ما را خیال پرداز می نامند. اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند. ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کابوس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهد هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند. تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گاری چی به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. تنها وقتی پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد. این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید!» «در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان هایی که واقعیت های جایگزین یا خیال پردازی هایی مثل ماشین زمان را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه خوب برای چین است. این یعنی چینی ها هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند.»
  • از سخنرانی اسلاوی ژیژک در جمع اعضای اشغال وال استریت
  • نوستالژیک: خوب، مرسی از هشدار ژیژک. سیاست بازیِ تام وجری نیست. او تا وقتی آرای لاکان و هگل را بازشرح می دهد قابل تحمل است، پایش را که از محدوده بیرون می گذارد و سیاستمدار می شود گند می زند. «این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پایتان را نگاه کنید!» فکر کن دنیا را بخواهند امثال ژیژکها بگردانند. با آهای و اوهوی. این بشر باید اول تکلیفش را با مسئله لیبی روشن کند و از گفته هایش در محکوم کردن دخالت ناتو در لیبی استغفار کند، تا بعد برسیم به شورشهای لندن و اشغال وال استریت.
  • مدافع: چرا نظراتش درباره ی ایران را درز می گیری؟ یا چرا به این نمی پردازی که در قبال جنگ عراق تنها روشنفکر چپی بود که موضعی بینابینی گرفت و یکسره لزوم کنار زدن صدام حسین را انکار نکرد؟ یا چرا وقتی هشدار داد که ساده دل نباشیم و سرمایه درای استبدادشرقی چین را هم نه همچون انحرافی از سرمایه داری بل همچون شکلی دیگر و چه بسا گسترنده و آتی از سرمایه داری در نظر آوریم دوستانی که از نظرهای نا به سامان او برآشفته اند این مسئله را لحاظ نکردند؟ فکر می کنم یک کاسه کردن همه ی قضاوت های یک روشنفکر بیش تر در حکم تخظئه و غفلت از آرای او باشد.
  • نوستالژیک: نظر او درباره ایران دو سال پیش- «غم‌انگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما این‌گونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی.»
    از همان اول خطا می رود. ما چپ گرای طرفدار احمدی نژاد نداریم. شاید منظورش مارکسیست های وطنی است که در چوب لای چرخ گذاشتن «جنبش بورژوایی-لیبرالی سبز» به رهبری «نخست وزیر دهه شصت» و «سوپاپ اطمینانی به جای انقلاب راستین پرولتری» آش را انقدر شور کردند که صدای ژیژک هم درآمد.
    درباره صدام: «ژاک لاکان در جايي خاطر نشان کرده بود، حتا هنگامي که تمامي ادعاهاي يک مرد حسود درباره ي بي وفايي همسرش صحت داشته باشد، حسادت همچنان يک رفتار بيمارگونه باقي خواهد ماند. امروز همين گفته در مورد اين ادعا که صدام حسين به سلاح هاي کشتارجمعي دست يافته بود، نيز صادق است. حتا اگر اين چنين باشد (که شواهد نيز بر اين امر دلالت دارد) با توجه به کساني که اين ادعا را مطرح مي کنند، خطاهاي زيادي در اين روند مستور است. بر کسي پوشيده نيست که در اين جنگ چيزي بيش از سلاح هاي کشتار جمعي يا حتی نفت مطرح است. بايد به ياد داشت که رژيم عراق بدون هيچ گونه گرايش به بنيادگرايي عوامانه ي اسلامي، کاملاً سکولار و ملي گرا بود. صدام تنها در ظاهر از احساسات اتحادطلبانه ي اعراب مسلمان استفاده مي کرد. ارتقا او در قدرت آشکارا نشان مي دهد که او عملاً يک سياستمدار قدرت طلب بوده است که براي دستيابي به اهداف خويش، ائتلاف خود را با طرف هاي سياسي تغيير مي هد. در جنگ عراق و در اصل در حمله ي اين کشور به کويت، هنگامي که موضوع حوزه هاي نفتي اين کشور همسايه مطرح شد، صدام باعث اتحاد ساير کشورهاي عربي با آمريکا عليه عراق گرديد. صدام يک بنيادگراي شيطان زده نبود که بخواهد دنيا را با انفجاري به هوا بفرستد. به هر حال اشغال عراق ممکن است يک جنبش بنيادگرا از سوي مسلمانان اين کشور را با اتحاد ساير کشورهاي اسلامي به دنبال داشته باشد.واشنگتن به دليل مقاومت در برابر جنگ عراق، صدراعظم آلمان را که با انتخابات دموکراتيک به رهبري رسيده و از جانب اکثريت مردم آلمان نيز مورد حمايت قرار مي گيرد، هدف گرفته است. براساس همه پرسي ها 94 درصد مردم ترکيه مخالف استفاده ي نيروهاي نظامي آمريکا از خاک اين کشور براي انجام جنگ بوده اند. با اين حساب احترام به دموکراسي از سوي واشنگتن چه مي شود؟ کساني که خود را مدافعان جهاني دموکراسي نشان مي دهند، در حقيقت آن را پايمال و تضعيف مي کنند.»
    اینها استدلالهای شگرف ژیژکند.
  • در مورد لیبی: «مورد لیبی همان قصه های قدیمی دولت بد و آدمکش و از این توصیفات کلیشه ای رسانه است و به نوعی برای غرب اعاده حیثیت برای دخالت نظامی برای مسائل انسان دوستانه محسوب می شود.» آن چه ژیژک را اما شگفت زده می کند، واکنش های چپ های اروپا به این موضوع است ، چیزی که ژیژک آنرا با تاکید سقوط چپ رادیکال اروپا می نامد و آن شک و تردید منتقدین این خط فکری نسبت به خلوص نیت غرب در مداخله در لیبی است. ژیژک خشمگین از این دودلی می گوید مگر اصلا جای بحثی برای این موصوع وجود دارد نیت غرب بدون ذره ای تردید منافع سیاسی نظامی خودش هست . او نا امیدانه فریاد میزند چپ اروپا به کجا رسیده که شک می کند شاید هم اهداف بشر دوستانه در دخالت نظامی غرب نقش داشته است. آن چه باید مورد سوال باشد این مسئله است ،که این دخالت به کجا می انجامد . «من اطلاعاتم در مورد آنچه در لیبی می گدرد کامل نیست اما اگر این اسلحه های غربی به یک نیروی آزادیخواه می رسد بگذارید غرب اشتباه خودش را در افغانستان تکرار کند چرا که همین اسلحه ده سال بعد بر ضد خود غرب به کار خواهد رفت.»
    اینها به وضوح تذبذب فکری او را نشان می دهد. البته کمتر کسی مثل من بیکار است که همه جا او را دنبال کند. چه کار به این کارها داریم، ژیژک خوش تیپ و خوش بیان است، سخنران قهاریست، ضدسرمایه داری هم که هست، پس بی خیال.
  • مدافع: نوستالژیک عزیز, هرچند من موافقم که دقیق بحث کنیم و ارجاع دهیم اما به همان نسبت هم موافقم که رفتار و طرز فکر هم را دقیق تر نقد کنیم. پس چنین می کنم:
    1. ژیژک در بدو بلواهای پس از انتخابات دوگانه ی امپریالیسم و دشمنان امپریالیسم را می شکند و یادآور می شود که وضعیت فعلی ایران دوگانه ای است بین دمکراسی و اسلاموفاشیسم و از قضا همین استعاره ی نگاه کردن گربه به زیر پای اش را پیش می کشد. مسئله ی دیگر, تاکید او بر مدنیت و خشونت-پرهیزی استثنائی ایرانیان در حضور اعتراض آمیزشان بود که وی تصریح کرد در غرب هم نمونه ی مشابهی نداشته است و خوب اگر داشته شما می توانید به من یادآور شوید که داشته است. البته که او به درستی این رویداد ایران را پیش از برآمدن بهار عربی و شورش های اروپا و آمریکا (که کسی فکرش را نمی کرد به وال استریت بکشد) سرمنشا گسترش یافتن و توسعه یافتن چنین سیاسی-شدن هایی در جهان آتی می دانست و امروز می بینیم که درست می گفت.
    2. مسئله ی دیگر درباره ی جنگ عراق است. ژیژک دیالکتیکی می اندیشد او معتقد بود که در جنگ عراق باید فرمول من قال و ما قال را برعکس کرد. یعنی اتفاقا در نظر داشت که چه کسی مدعی حمله به عراق و متوقف ساختن صدام حسین شده است, یعنی آمریکا, و به کذب بودن من قال و بر حق بودن ما قال تاکید داشت. به این معنا که می باید راه حلی سنترگونه و بینابینی انتخاب کرد. مسئله ی اصلی این است که شما - به زغم اینکه شاید همچون بسیار از نئولیبرال های وطنی نیک-نام امروز ایران آمریکادوستی یا جنگ طلبی خاصی را نیکو بدارید و حتی ضروری بشمارید - اما در هر حال نمی توانید بحث های ژیژک از هگل را از مواضع سیاسی او جدا کنید. چون این به روشنی نشان می دهد که در هر دو سوی این قضیه که در واقع دو روی یک سکه ی واحدند به خطا رفته اید. اتفاقا سیاست ها و مواضع ژیژک در قبال انتخابات ایران و حمله به عراق هر دو از منظری دیالکتیکی پیش نهاده شده اند.
  • نوستالژیک: او چه هگلی فکر کند چه نکند حقانیتی در انتخاب مواضع نادرست ندارد. به قول پوپر {بیزارم از به کار بردن عبارت «به قول» ولی این بار چاره ای نیست} در سیاست هم جناح چپ افراطی مارکسیست،هم میانه روهای محافظه کار و هم فاشیستهای راستگرای تندرو همگی هگل را مبنای فلسفه سیاسی خویش قرار می دهند=>به جای جنگ ملتها که در طرح مبتنی بر اصالت تاریخ هگل دیده می شود، جناح چپ قائل به جنگ طبقات و راستگراهای افراطی معتقد به جنگ نژادهایند. من بدون پیشفرض نئولیبرال یا مارکسیست و از دریچه یک شهروند ایرانی به قضایا نگاه می کنم.با پوزش از اینکه نمی توانم زیاد جهانی فکر کنم و البته همدلی خاصی با سیاستهای آمریکا ندارم.
  • مدافع: می توانید جهانی فکر نکنید اما نمی توانید معوج فکر کنید. دیالکتیک را دو قرن پیش انگلس به اسلوب و نظام هگلی تفکیک می کند و نشان می دهد که برای دیالکتیکی اندیشیدن نیازی به اخرت-گرایی و غایت-باوری نیست, بنا نیست تحقق امر مطلق را در نهایت فرآیند دیالکتیکی شاهد باشیم و وضعیت آنتاگونیستی را در سنتزی فرجامین حل کنیم. به هر ترتیب, مسئله ی من هم همین است که آرای بالاتر برشمرده درباب ژیژک نشان می دهد که اتفاقا حکم هایی درست در باب سیاست ارائه داده است.
  • نوستالژیک: نمی توانم بگویم هیچ حکم درستی از جانب او نمی بینم؛ نه تنها او بلکه تمام هیچکس را نمی توان مطلقا رد یا تایید کرد. آنچه ژیژک در باب ایران گفت توضیح واضحات است و بیشتر از آنکه برای ما جالب باشد چپهای خوش باش را به خود جلب میکند. گفتن سخن مد روز، آنچه توده های هیجان زده می طلبند،کار زیاد سختی نیست، ولی کسی که فقط در یک مورد همچون مورد قذافی دنیا را چنین معوج و ایدئولوژیک می بیند و متوجه عواقب خونبارِ بی عملی ناتو در قبال مردم لیبی نیست، چنین فردی را به هر حال نمی توان صادر کننده ی «حکم هایی درست در باب سیاست» دانست بل همان خیالپردازیست که مرز بین امر واقع و امر انتزاعی را گم کرده.

برچسب‌ها: اسلاوی ژیژک, سیاست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 13:45  توسط نوستالژیک  | 

  • در ادامه ی پست زیرین که به نظر می رسد ذهن خودم را هم مشغول کرده: نظرگاه آرنت و پوپر و دوتوکویل {مشخصا" و موکدا" همین سه نفر} در ترسیم معدود شرایطی که یک انقلاب مجاز شمرده می شود-نیل به دموکراسی- هر چه که باشد به نظر میرسد در جهان سوم به دلایل جواب نمی دهد. عطف به درگیری های قبطیان و مسلمانان در مصر؛ هر انقلابِ «جهان سومی» اغلب مسیر یکطرفه ایست که از چاله به چاه و در عقلانی ترین حالت از چاهی عمیق به چاه کم عمقتری منتهی می شود.
  • پ.ن: دنبال مثال نقضی برای این حکم کلی خودم می گردم.
  • پ.پ.ن: مشغول خواندن «ایران بین دو انقلاب» یرواند آبراهامیان هستم. باید درباره ش چیزکی بنویسم. سر و سامانی می بخشد به کلافِ سردرگم آموخته های تاریخ معاصرمان.
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1390ساعت 19:21  توسط نوستالژیک  |